ترنم لحظه های بهار

دلم خیلی گرفته

از همه چیز و همه کس

نمی دونم چرا دنیا داره دور سرم می چرخه

انگار با همه چیز ناسازگارم

خسته شدم

حتی از خودم

نوشته شده در شنبه ۱۳۸۸/٧/٢٥ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

 

خداوند، اون کسانی رو که ازش میخواهی کنارت باشن بهت نمیده، بلکه اون کسانی رو کنارت قرار میده که بهشون نیاز داری.   ....  بهشون نیاز داری تا کمکت کنن (تا کمک کردن رو یاد بگیری)، باعث رنجش تو بشن (چون تا گچ درده سمباده خوردن رو تحمل نکنه، یک مجسمه یه زیبا نمیشه)، تو رو ترک کنن (تا یاد بگیری روی پای خودت بایستی)، عاشقانه دوستت داشته باشن (تا بدونی که تو هم باید عشق بورزی)، تا از تو انسانی ساخته بشه که خداوند میخواد تو اونطور باشی.

 

خدای عزیزم،

اون کسی که همین الان مشغول خوندن این متنه،  زیباست (چون دلی زیبا داره)،  درجه یکه (چون تو دوستش داری بهش نظر کرده ای)،  قدرتمند و قوی و استواره (چون تو پشت و پناهش هستی) و من خیلی دوستش دارم. خدایا، ازت میخوام کمکش کنی زندگیش سرشار از همه بهترین ها باشه.. خواهش میکنم بهش درجات عالی (دنیائی و اخروی) عطا بفرما و کاری کن به آنچه چشم امید دوخته (آنگونه که به خیر و صلاحش هست) برسه انشاا... . خدایا، در سخت ترین لحظات یاریگرش باش تا همیشه بتونه همچون نوری در تاریک ترین و سخت ترین لحظات زندگیش بدرخشه و در ناممکن ترین موقعیت ها عاشقانه مهر بورزه. خداوندا، همیشه و هر لحظه او را در پناه خودت حفظ بفرما، هروقت بهت احتیاج داشت دستش رو بگیر (حتی اگه خودش یادش رفت بیاد در خونت و ازت کمک بخواد) و کاری کن این رو با تمام وجود درک کنه که هر آن هنگام که با تو و در کنار تو قدم برمیداره و گنجینه یه توکل به تو رو توی دلش حفظ کرده، همیشه و در همه حال ایمن خواهد بود

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۸/۳/٦ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ توسط بهار نظرات () |

 امروز یه جمله جالب از برنارد شاو توی یه مجله خوندم نوشته بود:
هیچ عشقی صادقانه تر از عشق به غذا نیست

دقیقا حکایت آدمای امروزیه
همه چیز ارزش خودش رو از دست داده

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٧/۱۱/۱ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

یکی قشنگی منظره رو می بینه

یکی کثیفیه پنجره

این تویی که تصمیم می گیری چی ببینی امیدوارم قشنگ ببینی

حتی شده از پشت یه پنجره کثیف

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٧/٩/٥ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

آدما برای به دست آوردن هر چیزی که دوست دارن تمام تلاششون می کنن

ولی وقتی به دستش میارن نمی دونم چرا بازم تمام سعیشون به کار می برن که اون چیزو از دست بدن

همیشه می گن باید جنگید

باید با سختیا جنگید

همیشه شعار خودم بود

ولی امروز با خودم گفتم تا کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تا کی باید فکر کنی آینده چی برات در نظر گرفته

به قول حدیث (همکارم)همش باید فکر کنی

الان چه اتفاقی داره میوفته

نمی دونم خدا چطور انقدر به اون صبر و تحمل داده

تنها جمله ای که هر روز می گه همینه :

"یعنی اون الان دلش برای من تنگ شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟"

بعد دیگه هیچی نمی گه و به یه جا خیره می شه

شوهرش برای به دست آوردنش هر کاری بگی کرده

حالا که بدستش آورده گذاشته و رفته

چرااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟

کسی می تونه جواب من بده؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کسی می تونه بهم بگه چرا همه ی دخترا می گن مردا توی دوره نامزدی یا دوستی ١٨٠ درجه با زندگی

زیر یه سقف فرق دارن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کسی می تونه بگه بهم که چرا همه ی پسرا می گن کاش ازدواج نمی کردیم؟؟؟؟؟؟؟؟

چراااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا هر جفتمون پشیمون می شیم

چرا همیشه سعی داریم همدیگرو عذاب بدیم؟؟؟؟؟؟؟؟

امروز داشتم فکر می کدم وقعا زندگی که چشم روی هم می ذاری تموم می شه ارزش این همه

قیل و قال داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا آدما مهربونی یادشون رفته؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

چرا هر کسی حتی سر سوزن که مهربونی کرد توقع داره براش ده برابر شایدم ١٠٠ برابر جبران کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دقت کردی همش زندگیامون شده تو چرا اینکارو نکردی

تو چرا اون کارو نکردی

یادت رفته فلان روز در چنین تاریخی من برات اون کارو کردم

خودمم خندم می گیره وقتی می گم

چون تمام زندگیا شده همین

همیشه آدما وقتی از هم دورن بدیای هم دیگرو می بینن

کاش مینا خاطرات خوب گذشته با نسیم یادش بمونه

کاش مهدی محبتای مونا رو هیچ وقت فراموش نکنه

کاش کیارش وفاداریه غزاله یادش بمونه

کاش حمید  مهربونیه مریم یادش بمونه

کاش فاطمه عشق حسین یادش بمونه

کاش حمید هر روز به یاد دلتنگیا و مهربونیه حدیث بیوفته

کاش داوود از خودگذشتگی پری یادش بمونه

کاشکی ساناز محبتای مهدی یادش بمونه

کاشکی خودم محبتا و از خودگذشتگیای علی یادم بمونه

یکی پیدا می شه جواب سوالای منو بده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٧/٥/۱٦ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

من کسی رو از دست دادم...
مثل خیلی از آدما....
شبای زیادی رو نخوابیدم
و نا امیدانه سعی کردم
اون تمایل عجیبی که به انتقام داشتم رو سرکوب کنم
و می خواستم بدونم که ....
که آیا این درد
آروم می شه یا نه
من فهمیدم که
گذشت زمان، باعث التیام زخم نمی شه.

اما در عوض....

بخشنده رفتار می کنه

و

دردش رو کم و کمتر می کنه

نوشته شده در جمعه ۱۳۸٧/۱/۳٠ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

آدما

 

بعضی وقتا

 

به کوچه های بن بستی می رسن که

 

هر چقدر به عقل و دلشون رجوع می کنن نمی تونن

 

هیچ راهی برای فرار پیدا کنن

 

چون پلای پشت سر همشون خراب شدن

 

تنها راهی که براشون باقی می مونه

 

بالا رفتن

 

از دیوار دیگران برای نجاتشونه

 
نوشته شده در جمعه ۱۳۸٧/۱/٩ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

امشب یه آف برام اومد با این متن


توجه >>>>>>>>> به گزارش سایت امریکا یی ویککسیت که زلزله بم را پیش بینی کرده بود،با توجه به نقشه دما در هر ساعت و اطلاعات زلزله با دقت 0/1 درصد قدرت زلزله بیش از 7.1 ریشتر را برای تهران در تاریخ 17 اسفند 1386 پیش بینی کرد ، این گزارش رو به دولت ایران با سند تحویل ، اما جدی گرفته نشد و به مردم اعلام نگردید (به علت وحشت عمومی و احتمالات سیا سی) ، این مطلب رو برای همه اد لیستت سند تو ال کن تا 17 اسفند پشیمون نشی


 اگه بیاد چی میشه؟
چرا همه باید خبر دار شن
مثلا می خوان چی کار کنن
تو این ۲ روز آدمای خوبی بشن؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گناهشونو پاک کنن؟؟؟؟؟؟؟؟
به این فکر کنن که دیگه دروغ نمی گن؟؟؟؟؟؟؟؟؟
حق کسایی که خوردن بدن؟؟؟؟؟؟؟
نه
نه
بذار بیاد و همه چیز رو پاک کنه
خسته شدم از این همه آدمای سیاه
خسته شدم از این همه ریا و دروغ
خسته شدم از این همه نیرنگ
خسته شدم از این همه نقابای خوش آب و رنگ
خسته ام
از همه چیز
از همه کس
از زمین

...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٦/۱٢/۱٥ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

اعتماد.........؟؟؟؟؟؟؟؟؟

باور........؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ایمان........؟؟؟؟؟؟؟؟

یار........؟؟؟؟؟؟؟؟؟

همراه........؟؟؟؟؟؟؟؟

دوست.......؟؟؟؟؟؟؟؟

دوست داشتن..........؟؟؟؟؟؟؟؟

دوست داشته شدن..........؟؟؟؟؟؟؟

موندن..........؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

رفتن...........؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تنهایی.........؟؟؟؟؟؟؟؟

شک........؟؟؟؟؟؟

انزوا........؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اطراف........؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اطمینان........؟؟؟؟؟؟؟؟

امید..........؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نگاه......؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آدما........؟؟؟؟؟؟؟؟

تردید........؟؟؟؟؟؟

همه و همه.........؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٦/۱۱/۱۱ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |

 

 

یه روز سرد زمستون بود

سرد سرد

جای دو تا رد پا توی برفا معلوم بود

یکی قرص و محکم

یکی سست و پر از ترس

ترس از افتادن

ترس از تنها موندن

اما ته دلش

یه نور امیدی بود

نباید می ترسید

شاید باید فکر می کرد که دیگه تنها نیست

یکی هست که باید دلش رو بهش قرص کنه

باور نکنه تنهاس

نور امید دلش رو گرم کرد

پسر گفت

محکم

آهان

محکم

نترس

قدماتو محکم بذار

دختر توی چشمای پسر نگاه کرد و....

سرما از یادش رفت

سکوت سرما جای خودش رو به خنده داد

انقدر بلند و گرم

گرماش سردی آدمای دیگه رو شکست

همه اول از این گرمی خوشحال بودن

اما ...

یه خنده­ی کوچولوی یکی از همون آدما

دل پسر لرزید

روشنایی و گرمی کم کم از پسر دور شد

انقدر دور

که جای همه ی روشنایی ها رو سیاهی و تاریکی گرفت

لکه­ی سیاه روز به روز بزرگ و بزرگ تر شد

تمام قلب پسر رو گرفت

اما دختر هنوز می خندید

انقدرقلبش روشن و پر امید شده بود

که حاضر نبود به خاطر

یه خنده­ی کوچولو

اون همه روشنایی رو از دست بده

اصلا براش مهم نبود

فقط به یه چیز فکر میکرد

اونم امیدی که هیچ وقت تا اون موقع مزه شو نچشیده بود

حالا انقدر بهش چسبیده بود که حاضر نبود با یه تلخی کوچولو

اون همه شیرینی رو از دست بده

اما یه روز حس کرد

نور کم کم داره می ره

سرما ی زمستون جاشو به هوای ملس بهار داد

پسر به دختر فهموند که حالا می تونه

نباید همه تکیه گاهش پسر باشه

سرما رفته بود

اما دل پسرک هنوز سرد سرد بود

انقدر که روی تمام روشنایی ها پا گذاشت و

 تو دلش

دختر و تنها گذاشت

انقدر سرد شد

که دختر همه چیز رو از چشمای یخی پسرک فهمید

دلش لرزید

سست شد

اما هنوز امید داشت

چرا باید همه چیز به خاطر یه خنده ی کوچولو از دست می داد

منتظر موند

منتظر یه نور

اما هر روز اون نور کم ترو کم تر می شد

هوا گرم گرم بود

اما سردی بینشون

شد عین یه دیوار سنگی

انقدر سرد و سیاه که اسیرشون کرد

دیگه نتونستن به گرمی دستای هم دلخوش باشن

پسرک به دختر فهموند که دیگه نباید دلش به اون قرص باشه

فاصله ای بینشون نبود

اما از هم دور بودن

دور دور

اما لکه سیاه

به همین نزدیکی هم حسودیش شد

فاصله ی بینشون هر روز زیادتر می کرد

نور از دل دختر رفت

دوری و لکه ی سیاه شد همه ی زندگیشون

هر روز دستاش سرد و تنهاتر میشد

تنها موند

.........

 

 

حالا

باز

هوا

سردِ سردِ

اما

فقط یه رد پا توی برفا پیداس

باز منتظر موند

اما...

فقط یه رد پا توی برفا پیداس

رد پایی که .....

حالا فهمیده

دیگه نباید ترسید

رد پایی که........

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٦/۱٠/۱٧ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ توسط بهار نظرات () |


Design By : Night Skin